آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بيبرگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولاي عريانيست
ور جز اينش جامهاي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد
گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتوِ گرمي نميتابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نميرويد؛
باغ بيبرگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوههاي سر به گردونسايِ اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد
باغ بيبرگي
خندهاش خوني است اشكآميز
جاودان بر اسبِ يالافشانِ زردش ميچمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهدی اخوان ثالث
+
تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 5:23 بعد از ظهر
نويسنده
مرجان

|
دیگر شکایتی ندارم...
آنقدر خو کرده ام با این درد
که بهتر از همه می فهمم
فرو خوردن یک بغض کهنه کار دشواری نیست...
ساده است
مثل سلام هر صبح
که مدت هاست بی جواب مانده...
مثل خاطراتی که در غیبت همیشه ات
مرور می شوند...
مثل همه نور هایی که بدون تو
تاریک می شوند
لحظه ی رفتن تو...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:روی شاخه های دوری /چه خوشی داره صبوی /وقتی خو.رشیدی نباشه /تا همیشه سوت و کوری
+
تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر
نويسنده
مرجان

|
بيست مهر روز حافظ....
______________________
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسهای جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
+
تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 2:31 بعد از ظهر
نويسنده
مرجان

|
نگاه كن...
به درختان، به شمشاد هاي باغچه، به گل هاي شمعداني در گلدان....
ساقه هاي سبزشان راببين!
نگاه كن...
ما هم هنوز سبزيم!
سبز سبز...
گرچه تازيانه هاي باد ما را مي آزارد
گرچه ساقه هاي سبز ما گاهي زير رگبار مي شكند
اما ما هنوز سبزيم...
سبز سبز...
كه ريشه داريم!
گرچه ريشه هايمان اسير سياهي و خاكند
ما هنوز سبزيم...
نگاه كن ...
ساقه هاي سبز ما به آفتاب خواهند رسيد!!!!
____________________________________
به بهمن احمدي و ديگر ريشه هاي سبز
+
تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:28 بعد از ظهر
نويسنده
مرجان

|
عاشق می شوم!
یک روز بدون مقدمه...
انگار سرما خورده ام....
و عشق...
یک روز مرا ترک می کند!
حالم خوب می شود انگار
این سرما خوردگی لعنتی!!!!
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر
نويسنده
مرجان

|