تبليغاتX
باران پروانه

باران پروانه

پیله را بشکاف...ببار

شصت و نه

يكي بود، يكي نبود
اون كه بود، يار ما نبود و
يار ما با ما نبود
يا كه بود و از ما نبود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

گفتي دوستت دارم!
حسودي ام شد...
حتي زيباترين دروغ سيزده را هم تو گفتي!!!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط مرجان  | 

شصت و هفت

لطفا یک دقیقه...
فقط یک دقیقه!!!
همین زمان کوتاه
برای من کافی است...
کافی است
برای این که دست هایم
در میان دست هایت
دوباره گرم شوند!
برای این که در رگ هایم
زندگی دوباره جاری شود
همین یک دقیقه کافی است
برای زنده بودن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: آن تناور درخت خانه شکست...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

شصت و شش

از نو شروع مي كنم...
الفباي عاشقي را
به ابتداي نام تو مي رسم...
مومن مي شوم به عشق
با همين حروف ساده
_________________________________
دل نوشت: ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
پي نوشت: با كمي تغيير...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

شصت و پنج

زندگی درد بزرگی را به انسان تحمیل می کند...
دردی به نام حقیقت!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط مرجان  |